تبليغاتX
پارسا طناز
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 15:44 |
گويند: «تقلب مفهومي‌است بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد:

تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را

تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقه‌ي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روش‌هاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفند‌هاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقه‌ي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.

زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلب‌هاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را مي‌شود نام برد.

حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان مي‌رسانيم:

روش هاي نوشتاري:

1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و...

2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و...

3- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و...

4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخ‌هاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچه‌ي آئورت و ...

روش هاي با کلاسي:

1- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي

2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس

روش هاي جوادي:

1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون

2- خم کردن سر به روي ورقه‌ي طرف به صورت تابلو.

3- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند.

4- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد.

توجه:

اگر در اين امر تبهر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 15:39 |

 

اين عكسا منو ياد يه جك انداخت :

ميدونين چرا به ميز توالت ميگم ميز توالت ؟!

چون زنا ميشينن رو به روش ميرينن تو صورت خودشون

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 23:52 |

مرد گاهی سبیل می خواهد

مردی اما دلیل می خواهد

هر کسی می زند دم از مردی

فرق او دسته بیل می خواهد

دختری هم به مادرش می گفت:

شوهری زن ذلیل می خواهد

(گفته تا قافیه درست شود

بسر مش خلیل می خواهد)

متهم گر چه شخص داماد است

نو عروسش وکیل می خواهد

در مثل هر کجا که فنجان است

قبل آن نام فیل می خواهد

خر اگه یونجه می خوردبی شک

کامیون گازوییل می خواهد

این موارد که گفته شد آیا

این همه قال و قیل می خواهد؟

+ نوشته شده توسط تینا جون در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 21:57 |
http://anjoman-tanz.blogfa.com
+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 12:26 |
 

پیشنهاد به مسئولین

 به مسئولین پیشنهاد میشود تا از این دو نماینده با شعور وسختکوش تقدیر به عمل آورند چرا که در این عکس این دو کاری را انجام میدهند که از هر کسی بر نمیاید انصافا آیا خود شما میتوانید در آن شلوغی مجلس و آن رفت و آمد بخوابید.البته ممکن است در آن لحظه آقای کروبی با آن صدا و لحجه زیبایش!!!! در حال لالایی گفتن برای نمایندگان است . 

 

+ نوشته شده توسط تنبان قرمزی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 2:16 |
سلام امروز براتون یه عکس خیلی باحال دارم !

این عکس این قدر باحاله که کسایی که بیماری قلبی دارن اونو نگاه نکنن به همین خاطر لینک اون عکسو گذاشضتم خب شاید یه نفر نخواد نگاه کنه !

این عکس از یه آقایه که ۳۵۰ کیلوه میخواد ورزش کنه بشه ۱۵۰ کیلو حالا چطوریشو نمیدونم ! فقط اینو میدونم که جون عمت اگه میترسی نگاه نکن چون حوصله ی جنازه کشی ندارماااااااااااا !

شوخی کردم نگاه کنین فقط کرکتون نریزه !

یا ابولفضل اینو باش کیلیک نکن تورو خدا !!!!!

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 13:31 |
http://anjoman-tanz.blogfa.com
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 13:21 |
۱بوق کوچولو
سلام علیک
احوال پرسی با راننده آشنا

۲بوق
به...خیلی مخلصیم
احوال پرسی با راننده آشنا

۳بوق
کجایی بی وفا
احوال پرس با راننده آشنا

۵۶۹بوق
کجا؟؟؟
ویژه مسافرکشی

بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت
بدو بیا دیر شد
صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی

بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ
دید دید ... دیدید دید!!
جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده ماشین عروس حتی خالی!

نصب بو قطار روی پیکان
ندارد
نشانه ذوق سرشار راننده

نصب بوق کامیون روی موتور سیکلت
ندارد
نشانه بزرگواری موتور سوار

نصب آژیر بجای بوق
بی بو.. ببو ...
ویژه رانندگانی که عشق پلیس بازی دارند

نصب صدای خروس به جای بوق
قوقولی قوقو...
ویژه روستایی های عزیز که سالهاست از روستا دور مانده اند!!

تیس تیس
ندارد
کلاس بالای راننده
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 11:36 |
سلام سلام سلام !

من واقعا شرمندم از اینکه این چند روز نبودم ! باور کنین یه سفر کاملا فوری و ناگهانی بود که باعث شد من چند روز شما رو تنها بزارم !

بازم معذرت میخوام از اینکه پریسا خانوم رو به جای خودم گذاشتم خب میدونم باعث ناراحتی شما شده بود منو خیلی عصبانی کرد عکسمو گذاشته بود توی وبلاگ و از این جور کارا که دیگه خوش بختانه و به کمک و یاری خدا زود از سفر برگشتمو به داد این وبلاگ رسیدم !

دوستان از امروز بشمارین تا ۵ روز پیش من سفر بودم نه با کسی چت کردم نه وبو آپ کردم اگه این کارو از من دیدن من نبودم پریسا خانوم بوده به جای من چت کرده نمیدونم عکس زده توی وب و...... که من از خیلی از کارای اون بی خبرم ! بازم جای شکرش باقیه که من اومدم مگه نه معلوم نبود که چه بلایی به سر من بیاد !

حالا نمیدونم این پریسا خانوم دوباره به وب برمیگرده یا نه خوشبختانه من هم رمز آی دیمو عوض کردم هم رمز وبو خوشبختانه دیگه هیچ کس غیر از خودم نمیتونه وارد این وب بشه ! البته جای نویسنده های محترم از جمله بیتا جون تینا جون احمد جون الهان جون و آقا امیر که پریسا اونو نویسنده ی این وبلاگ کرده تشکر میکنم ! به امید اینکه دیگه هیچ کسی حتی صمیمی ترین دوست آدمم به وبلاگ و آی دی کسی دست برد نزنه ! خب حرفمو کوتاه میکنم سرتونو درد نمییارم !

یا علی !

بای بای

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 19:14 |
امروز يه مطلب اموزشي گذاشتم که اصلا شوخی موخی نيست اگه اين 13 مورد رعايت کنيد حتما با کلاس ميشويد

۱.سعي كنيد هرروز لباسهايتان را آپگريد كنيد

2.داشتن موبايل شيك و جديد خيلي مهم است

3.براي موبايلتان چند جلد بخريد تا بتوانيد موبايلتان را به سادگي با لباستان هماهنگ كنيد

4.مدل مو خيلي مهم است هرچه در اين زمينه هزينه كنيد باز هم كم است

5.هر روز چند كلمه جديد از ديكشنري استخراج كنيد تا به هنگام نياز به كار بگيريد

6.اگر با كسي قرار ميگذاريد با نيم ساعت تاخير به سر قرار برويد وا ز خيابانهاي شلوغ گله كنيد

7.مكالمات تلفني خود را به چند ثانيه خلاصه كنيد. خانومها بيشتر تمرين كنند

8.در ميهماني چاي را با قند نخوريد بلكه با نوك قاشق كمي شكر ريخته و فقط دو بار به هم بزنيد
و چاي را به يكباره نخوريد بلكه يك كم چاي بخوريد چند كلمه حرف بزنيد كمي چاي كمي حرف ..... و

9.يوگا ورزش با كلاسي است حتما اين ورزش را ياد بگيريد

10.هنگامي كه كرايه ميدهيد هيچ وقت پول خرد ندهيد حتي المقدور تراول يا بيست هزار ريالي بدهيد

11.هر روز يك روزنامه به زبان انگليسي خريده و هر كجا ميرويد همراهتان ببريد
به كلاسهاي آموزش موسيقي رفته و هميشه كيف گيتار به دوشتان بياندازيد

12.هميشه چوب اسكي و چوب گلف را در ماشينتان داشته باشيد

13.در رستوران يا در ميهماني نصف كباب تان را ميل نكرده و در بشقاب دست نخورده باقي بگذاريد

+ نوشته شده توسط بیتا جون در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 1:23 |

مديريت ايراني ... !

اين ياداشت را تقديم مي كنم به همه مديران ايراني ... !

مسابقه :

يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند ....
هر تيم شامل 8 نفر بود ...
در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .
روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود ...

بازيكن هاي تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند ...

مسوولان تيم ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشند ؛ براي همين يك تيم آناليزور استخدام مي كنند براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه كارها و روشهاي جديد براي پيروزي ...

بعد از تحقيقات گسترده ،‌ تيم تحقيق متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر كاپيتان ...

و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ...!!!

اين نتايج مديريت تيم را به فكر فرو برد ؛ مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام كنند كه يك ساختار جديدي را براي تيم طراحي كنند ..

بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند !

از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 4 نفر به عنوان كاپيتان ، 2 نفر يه عنوان مدير ، ‌1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود !

و در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز مي شود ...!

بعد از شكست در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارايي لازم را در تيم نداشته است .

اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند ...

مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از دلايل اين شكست ها ، ناكارامدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است (!!!) و براي بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند ، در نتيجه :

تيم ايران اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است .... !!

>>>>>>>>>>>>>>>>>منبع : لبخند <<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 12:45 |

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 11:16 |
 

سلام به همه، چه خودي ها چه غير خودي ها.... من همونطور كه مي بينين امير جون هستم! واسه اينكه زود خودموني نشم اسمم رفته اون پايين. نه بابا.... پايين تر.... آهان، خودشه. ديدي؟؟

آقا حسام كه البته توفيق آشنايي زياد پيدا نكرديم من رو به اينجا دعوت كرد و منم كه اصولا سرم درد مي كنه( راستي كسي كدوئين نداره؟) قبول كردم و خدمت رسيدم( گرچه خدمت از ....). به هر حال بعدا بيشتر مي نويسم. فعلا محض آشنايي بود ولا غير. از پريسا خانومم ممنون گرچه اگر يه كم بيشتر ديدارمون طول مي كشيد يكيمون اون يكي رو مي كشت و به هر حال يكي از نويسنده هاي اين وبلاگ كم ميشد!!! حالا اين كه قاتل ممكن بود كي باشه؛ مقتول كي ؟ بماند... خودمم نمي دونم. آخه اين جماعت ضعيفه وقتي ماهيتابه دستشون برسه خدارم به اون صورت بنده نيستن...!

نوشته هاي بالا كلا شوخي بود. از اول تا آخر .... بعدا مي فهمين منظورم چي بوده. آخه من كمتر بلدم حرف جدي بزنم. در مورد خودم فقط همينقد بگم كه دانشجوي الان ديگه سال آخر مهندسي عمران. ۲۱ سال سن و بقيه ي چيزا قبلا هم به يكي ديگه گفتم كه سكرته( بخونين: secret). طنز مي نويسم، فرهنگي مي نويسم، سياسي مي نويسم( ولي به كسي نگين، آخه خطرناكه)، شعر هم ميگم، كاراي ديگم بلدم كه به خاطر بد آموزي اينجا نميگم....!!! فكر بد نكنين. منظورم بقيه ي سبكاي نويسندگيه... نوشتن رو از نشريه اون هم تو دبيرستان شروع كردم. با نشريه ي دانشگاه ادامه پيدا كرد و بعد از اينكه بايكوت شديم و رفتيم كميته ي مزبور، بيشتر فعاليتم منحصر به وبلاگ نويسي شده. فعلا آدرس وبلاگم رو نمي ذارم تا بعد ببينيم چه شود! خيلي پر چونگي كردم. فكر كنم حالا اوني كه به كدوئين احتياج داره خود شمايين!

پس فعلا مرخص ميشم و باي تا بعد...

 

+ نوشته شده توسط شیخ ابو امیر در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 19:52 |

آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 23:35 |

این کلیپی که امروز براتون میخوام بزارم از رقصیدن چندتا دختر توی مدرسس !

خب این مسئله باید کالبد شکافی بشه و اون اینکه اینا چرا میرقصن !

یا دبیرشون نیومد ( دبیرستانین ) یا امتحانشون لغو شده ! یا .................

حالا کاری به این مسئله ندارم فقط اینو میدونم که آقا پسرا اگه دانلود نکنین از دستتون رفته بعدا پشیمون میشین !

از این به بعد اگه بچه های خوبی باشین و نظر بدین هر روز توجه کن هر روز براتون یه کلیپ باحال میزارم ! اول از همه بگم پسوند این فایل 3gp دانلود نکنی بعد فوش بدی من گفتم !

پس قرارمون هر روز یه کلیپ جدید و قشنگ از وبلاگ طناز ! به شرطی که نظر بدی !

 

دانلود کلیپ

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 20:25 |

     با عرض سلام خدمت دوستای گلم !

هر دوستی که دعوت نامه ی پارسا اسپیس می خواد  توی قسمت نظرات برای من اسم و ایمیل و آدرس وبلاگش رو برام بفرسته تا براش دعوت نامه ی پارسا اسپیس بفرستم !

با تشکر حسام جون !

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 16:7 |
سلام سلام سلام !

یه خبر خوب براتون دارم !

از این بعد احمد جون هم به وبلاگ ما بر میگرده ! با عشق امید ....... می خواد بچسبه به وبلاگی که متعلق به همس ! بعد از پیمان و الهام خانوم نوبت آقا احمده که به جمع ما بیاد !

خب این بازگشت رو تبریک میگم هم از طرف خودم هم از طرف همه ی نویسندگان !

به خاطر همین امروز می خوایم یه تغیری توی وبلاگ طناز بدیم و اونم اینه که ...........

از این به بعد با کلیپ های خنده دار و جالب در خدمت شما هستیم !

این کلیپا خیلی زود و ساده دانلود میشن ! هیچ درده سری نداره فقط کافیه روی لینک دانلود کلیک کنید ! خب یه نمونه براتون کلیپ میزارم که نگین حسام دروغ میگه !

این کلیپ از چندتا آقاس توی آسانسور که یه خانوم رو اینقدر اذیت میکنن که دیگه بقیش رو نمیگم تا تو کفش بمونی دانلود کنی !

فقط جون خودت نظر بده تا خستگی ما در بره !

دانلود کلیپ 

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 10:45 |
خری امد به سوی مادر خویش                                  بگفت چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری                                     اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان                                       تو را من دوست میدارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل                                یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد                                    کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت                                      به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من                               به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به پا کن                                    برو اکنون بزرگان را خبر کن

به اداب و رسومات زمانه                                         شدند داخل به رسم عاقلانه 

دو تا پالان خریدند پای عقدش                                 یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله                                      همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید                                      وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم ایا رضایی؟                                   به عقد این خر خوشتیپ در ایی؟

یکی از حاضران بگفتا با خنده                                  عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر پرسید                                        که خر خانم  یکباره سرش جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند                                به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی                                  برای این دوخر در زندگانی

نظر یادتون نره اخه از تو یه مجله خونده بودم و تا اینجا تایپ کردم خیلی طول کشید کلی زحمت داشت

 

 

+ نوشته شده توسط بیتا جون در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 16:51 |

این نامه رو کسی نوشته که صبح تا شب جلوی تلویزیون بوده و تنها سرگرمیش هم این بوده که بشینه و تبلیغات قشنگ تلویزیون رو از اول تا اخر نگاه کنه خودتون بخونین عاقبت چنین ادمی چی میشه

 

سلام


 

سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم.


بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاذغي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد.

+ نوشته شده توسط بیتا جون در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:57 |
سلام
ز ندگی را فرصتی آن قدر نیست
که در آیینه به قد مت خویش بنگرد


از لبخند و اشک یکی را سنجیده گزین؛همیشه از ما خواسته اند
که ا ز تجربیا ت دیگران استفا ده کنیم انصا فا اگر بر ا ین معنی تا مل کنیم خیلی هم بی راه نیست
زندگی آنقدرها طو لانی نیست که آ ن را سخت و تلخ و یا بیهوده توصیف کنیم ؛زندگی نعمتی است
که باید از آن نهایت استفا ده را کرد
زندگی زیبا ست و برعهده توست که آ ن را شیرین کنی پس بیا یدشا د با شیم
من نیز سعی کردم با گرد آوری این مجمو عه در این شادی سهیم باشم
مرا با نظرات خود در هر چه بهتر شدن این مجمو عه یاری کنید!

                        

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:12 |
سلام سلام سلام !!!!!!!!!!!!!!!

امروز ما توی این وبلاگ مهمون داریم ! حالا چه مهمونی داریم این مهمه !

بعد از قهر و ناز کردن جناب آقای احمد جون ما هی در به در دنبال نویسنده گشتیم تا بالا خره یه نویسنده ی توپ با تمامی شرایطی که میخواستم پیدا کردم ! پیمان جوت که قبلا خودش یه وبلاگ پر بیننده داشته حاتلا تمایل به نویسندگی در این وبلاگداره که این برای ما مایه ی افتخاره !

البته بگم که این وبلاگ برای جذاب شدن مطالب خودش نیاز به چند نویسنده داره که فعلا یکیش جور شد !

 

این عکسم به افتخار پیمان جون میزارم !

سلام دوستان حال شما؟

منم به نوبه خودم عضویت اقا پیمان رو تبریک میگم امیدوارم بتونیم با کمک همدیگه وبلاگ خوب و پر باری بسازیم !!!!!!!!! ( این بیتا خانوم بودن ! )

 

( این بیتا خانوم بودن ! )

سلام سلام حال شما؟ خوب خوب میبینم که جمعتون جمعه .فقط گلتون کم بود که اونم به سلامتی تشریف فرما شد.

راستی من اومدم ییهو همه ی تبریکاتمو بگم.خوب خوب میبینم که گوش شیطون کر داریم پیشرفت می کنیم.عضویت

الهام خانوم و آقا پیمانو تبریک می گم.امیدوارم بتونید ما رو تحمل کنید.البته منظورم با خودم نبودا.خوب خوب مثل اینکه

داره کم کم خون بعضی ها به جوش میاد.می دونم الان هزار تا فوش بهم هدیه کردین(اه اه چه دختر وراج و لوس و بی مزه و....)

چاکر شما.تینا

سلام !

دوستان من پیمان هستم و خوشحالم که جزو نویسندگان این وبلاگ هستم وبا دوستان همکاری میکنم.

من قبلا مدیر وبلاگ:

www.peyman0.mihanblog.com

بودم که به دلیل اشکال در سرور میهن بلاگ زیاد روی آن وبلاگ کار نمی کنم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 14:3 |

سیر تکاملی دخترا:

سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه

                                 ای کاش به همین جا ختم می شد ؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 0:27 |

این پست رو تا آخر بخونین پشیمون نمیشی !

سلام !
توي اين پست يه كم حرفاي سياسي زده ميشه ولي همون طور كه ميدونين اين وبلاگ درباره ي طنزه و هيچ كاري به سياست نداره ! يه ضرب المثل هست كه ميگه سياست پدر و مادر نداره ! خب كجا بوديم .... آها ... اين وبلاگ از هيچ جاي ديگه خط نميگيره اينجا اول و آخره خطه و ما نه به كسي توهين ميكنيم نه از كسي دفاع ميكنيم !
نميدونم شايد شنديه باشين كه هميشه ايراني ها رو بايد گرسنه نگه داشتو عرب ها رو بر خلاف ايراني ها سير ! چون اگه غير از اين باشه مثل وحشي ها بهت حمله ميكنن !
يه جورايي متن اين حرفو قبول دارم ولي چون من خودم ايراني هسنم و روي وطنم غيرت خواصي دارم قسمت اول اين حرفو قبول ندارم ! ولي بعد از يه مدت خيلي كم به اين نتيجه ميرسيم كه واقعا همين طوره ! چرا عصباني ميشي !!!!! تا آخرشو بخون بعد حرف بزن !
خودايش راس نميگم ما تيم فوتبالمون برنده ميشه ميزنيم شيشه ي بانكو بيلبورد توي خيابونو نميدونم هر ي هستو نيست رو ميشكنيم ! حالا اگه برده هم بشه ها همين كترو ميكنيم ! البته ابه نظر من همه ي اينكارا عكسو العمل يه كاراي ديگس مثلا بي توجهي دولت به قشر هاي جوان و بيكار و يه جورايي الاف .
دولتي كه همش به فكر اين باشه كه تمام سر مايه ي خودشو كه از نفتش بدست مياره رو بياد خرج وسايل جنگي و نظامي ميكنه ! آره حقشه كه تحريم اقتصادي بشه حقشه ! حتي تا چند سال پيش از ايراني هايي كه ميخواستن از كشور خارج بشن حق توحش ميگرفتن يعني اينكه اگه باتو از اين مملكت جهان هزارم گذاشتي بيرون سند بزار كه اونجا مه چيزو بهم نريزي و وحشي بازي دار نياري كه اونجا كويت نيست ...
من كه اون موقع نبودم ولي پدر بزرگم تعريف ميكرد كه وقتي انتقلاب پيروز شده بود يكي از همين اينايي كه اون موفع  همه گوش به فرمانش بودم
ازش پرسيدن اقتصاد يه كشور اسلامي چطوري بايد باشه گفته اقتصاد مال خر است !
يا وقتي كه از آمريكا هواپيماهاش توي صحراي طبس افتاد  بعد از اون سانحه كه همه ميگفتم عزاب الهي بوده گفته آمركا نه يكي نه دوتا يك فروند هواپيما در صحراي طبس اورده بود ! از يه شخص روحاني هم شنيدم كه ميگفت من موفق نماز شب با آقا بودم آقا دست راستشو بلند كرد هواپيما ي دست راست منفجر شد آقا دست چپشو بلند كرد هواپيماي دست چپ منفجر شد من خواستم بگم آخه الاق تو ميدوني روحاني يعني چي اصلا تو منيدوني دين و سياستو اينا يعني چي كه اومدي لباس پر حرمت روحانيت رو به تنت كردي باور كنين يه بچه ي 3 ساله بهتر از اون حرف ميزد . خواستم بگم كه اگه آقا الان اينجا بود كه سر تو رو كنده بود وحشي !
خب ديگه زياد صحبت نميكنم يه كم در باره ي اين مطالب فكر كنين نظر خودتون رو برام توي قسمت نظرات بنويسيد ى!
 

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 0:14 |
يه روز یه آبادانی مادرش درحد مرگ مریض میشه. دکتر بهش میگه خرج درمانش میشه ۲۰ هزار تومن. یارو که هیچی جز یه عینک ریبن نداشته کلی با خودش کلنجار رفت. میره پیش رفیقش میگه نمیدونم چیکار کنم. بنظرت عینگم رو بفروشم . رفیقش میگه نه بابا. عینک ریبن با تیشرت مشکی خیلی بهت میاد...!
یه روز یه آبادانی با داداشش میره پیش رفیقاش. میخواسته اونارو به هم معرفی کنه میگه: بچه ها کا ، کا بچه ها .
یه روز یه آبادانی میره ساندویچی میگه: کا پیرهن دارید. میگه نه. میگه شلوار دارید. میگه نه. میگه تیشرت دارید. مغازه داره قاطی میکنه میگه نه بابا اینجا ساندویچیه. آبادانیه میگه: پس چرا رو شیشه نوشتی؛ کا لباس موجود است.
به آبادانیه میگن چه کارتونی دوست داری. میگه: کارتون خرما!
تو آبادان وقتی هوا تاریک میشه از بلندگوهای مسجد اعلام میکنند: همشهریان محترم هوا تاریک شد. لطفن عینکاتون و بردارید.
یه روز مامور سرشماری تو آبادان رفت در یه خونه در زد. یه بچه با یه عینک ریبن به چشمش اومد دم در. یارو گفت من اومدم برای سرشماری. بچه گفت: کا سرشماری چیه. یارو گفت بچه جان برو به بزرگترت بگو بیاد. بچه رفت تو یکی دیگه اومد. اونم نمیدونست رفت یکی دیگه اومد. خلاصه یارو شاکی شد گفت: بابا بگو همه بیان دم در تا کار تموم شه. گفت نمیشه. یارو گفت چرا؟ آبادانیه گفت: کا بجون هیچ راهی نداره. یارو گفت آخه چرا. گفت:‌کا ، متاسفانه ما یه ریبن بیشتر نداریم...


اينا همش جوكه ما مخلص بچه هاي آباداني با غيرتمون هم هستيم !
---------------------------
يه روز یه خارجی از یه ایرانی پرسید: چرا شما همتون به هم میگید برادر یا خواهر. ایرانیه گفت: ۲۵ سال پیش یه حاج آقایی اومد تو ایران مادر همه رو گا... از اون موقع همه با هم خواهد برادر شدن.


من فكر كنم عرباي گرسنه ي پا بتي ك و ن نشور  سوسمار خور كاري كمتر از اين جك بالايي به سر ما ايراني هاي با تمدن  كه فرهنگمون توي همه ي دنيا معروفه  نيوردن  !


ه لره رفت پارتی. فرداش رفیقش ازش پرسید چطور بود. لره گفت: خیلی عالی بود . روی من اسم یه گل گذاشته بودن و هی صدام میکردن. رفیقش گفت چی میگفتن. لره گفت: من و انداخته بودن وسط و هی دورم میچرخیدن میگفتن اسگله رو اسگله رو ...
 به قزوینیه میگن: شما قربانی هم میکنین؟ میگه: فامیلیش مهم نیست، هر کی باشه می...!
از ترکه در مورد آمریکا سوال می‌کنند میگه: والا یه پاش تو عراقه، یه پاش تو افغانستانه، فکر کنم میخواد برینه رو ایران!


به قول علي حضرت : آمريكا هيچ غلطي نميتونه بكنه !


خوب اینم چندتا جوک منتخب:
از رشتیه می پرسن توی شهر شما دختر نجیب هم پیدا میشه؟ رشتیه میگه: پیدا می شه ولی هزار تومن گرونتره!!!
یه رشتی میره پیش دکتر میگه آقای دکتر من چهارتا بچه دارم. دیگه نمیخوام بچه دار بشم. دکتر میگه خوب از کاندوم استفاده کن. رشتیه میگه دکتر اولی رو از کاندوم استفاده کردم ولی خانم حامله شد دکتر میگه خوب به زنت بگو ای یو دی بزاره. میگه آقای دکتر دومی رو ای یو دی گذاشت ولی باز حامله شد دکتر میگه خوب بگو قرص ضد حاملگی بخور. گفت خورد ولی بازم حامله شد. دکتر گفت خوب بابا دیگه نکن رشتیه گفت بابا آخری رو هم نکردم ولی حامله شد.
از زن رشتیه میپرسن: ‌شما موقع عشق‌ بازی با شوهرتون حرف هم میزنید؟ میگه: اگه زنگ بزنه، خوب آره
یه بچه توی قزوین گم میشه پلیس اعلام میکنه که هرکی این بچه را پیدا کرده امشب را که هیچ ولی فردا شب بیاد تحویلش بده تا ما پس فردا اون را به خونواده اش تحویل بدیم
یه روز یه نقر یکی از مامورای ۱۱۰ رو کشت. از فردا بهشون میگفتن ۱۰۹
به ترکه میگن از قفل فرمونت راضی هستی؟ میگه آره فقط سر پیچ ها یه کم اذیت میکنه!
از لره نوار مغزی میگیرن، میبینن ۲۰ دقیقه اولش خالیه!
ترکه میره عروسی و می‌بینه یکی بسته هزاری، یکی دیگه داره ۲هزاری میریزن سر عروس. جو میگیرتش، کارت اعتباریش رو در میاره میکشه لای پستونای عروس!
ترکه یه سگ داشته که دست و پا نداشته. یه روز دزد میاد خونش سگه رو میزاره تو فرقون دنبال دزدا میکنه!!

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 0:12 |
ضدحال يعنی درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!

ضدحال يعنی يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!

ضدحال يعنی روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!

ضدحال يعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه !

ضدحال یعنی در قندون رو باز کنی ببینی خالیه!

ضدحال یعنی زنگ زدن موبایل توی دستشویی!

ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور و غياب کنه!

ضدحال یعنی بخوای بری یک دستشویی عمومی شلوغ، یهو ببینی درِ دستشویی ها شیشه نداره!

ضدحال یعنی زنگ در یه خونه ای رو بزنی و خوشحال فرار کنی بعد بفمهی برق اون منطقه چند روزیه که قطعه!

ضدحال یعنی دو تا سور مهمونی توی یک روز که حداقل باید قید یکی اش رو بزنی!

ضد حال یعنی دوست قدیمی شب امتحان پایان ترمت زنگ بزنه بخواد کل ماجراهای این سالهایی که ندیدتت برات تعریف کنه!

ضدحال یعنی پژو آردی!

+ نوشته شده توسط بیتا جون در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 17:36 |
دلم میخواهد اکنون کارت سوخت

که ماشینم همچو شمعی به پایش سوخت

دلم میخواهد اکنون سهمیه

که این بس چیزه مهمیه

دلم میخواهد رونالدو شوم

برم تو فیلما کاماندو شوم

چه ربطی داشت این بیت بالا

ولش کن بقیه رو بخون حالا

دلم میخواهد یابنده شوم

هفت هشت ده تا کارت(سوخت) رباینده شوم

مقصود از رباینده آهن رباست

چرا که کارت سوخت واقعن دلرباست

+ نوشته شده توسط تینا جون در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 17:37 |
.چاه مكن بهر كسي ، خسته ميشي....ديگ به ديگ چيزي نمي گه....شلوار مرد كه دو تا شد ، حال مي كنه....گر صبر كني ، زير پات علف سبز مي شه....صلاح مملكت خويش ، رئيس جمهور داند.....جوجه رو هروقت بشمري جيك جيك مي كنه.....عيسي به كيش خود ، موسي به بندر عباس....كوه به كوه مي رسه ، ميّت رو زمين نمي مونه....آشپز كه دوتا شد هيچ كدوم غذا درست نمي كنن....پاتو از گليمت درازتر نكن ، پات دراز مي شه شلوار به پات كوتاه مي شه

+ نوشته شده توسط تینا جون در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 17:3 |
.دختره به دوست پسرش

: عزيزم می‌خوای جايی رو كه آمپول زدم ببينی‌

پسره نيشش تا بناگوش باز می‌شه ، می‌گه اره عزيزم
دختره با دست اشاره می‌كنه : اونجا ، بالای اون داروخانه ، توی اون تزريقاتی

 

+ نوشته شده توسط تینا جون در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 17:1 |
.آهنگ جديد نفرين از محسن چاوشي: الهي تو بميري من نميرم سر قبرت بيام پارتي بگيرم الهي سرخك واوريون بگيري تب مالت و بلاي جون بگيري الهي از سرت تا پات فلج شه كمرت بشكنه دستات سقط شه الهي حصبه و ام اس بگيري سر راه بيمارستان بميري الهي رز يخي باشه تو نباشي الهي كور بشي چشمات نبينه بميري گم بشي حقت همينه الهي شوهر ايدزي بگيري بفهمي كه داري از ايدز مي ميري به در بردي از اين ها جان سالم الهي درد بي درمون بگيري
+ نوشته شده توسط تینا جون در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 16:58 |
JavaScript Codes